اما یزید بن معاویه - علیهما الهاویة -، چون نامه ابن زیاد بدنها به دست آن سر كرده اهل عناد رسید بر مضمون نام مطلع گشت در جواب ابن زیاد، نوشت كه سر مطهر فرزند ساقى كوثر را با سرهاى جوانان و یاران آن جناب كه در ركاب آن حضرت شهید شده بودند با كالاها و حشم و زنان اهل بیت و عیالات آن جناب ، روانه شام نماید.
ابن زیاد پلید نیز به موجب طاعت امر یزید، محفر بن ثعلیه عائذى را طلب نمود و سرهاى مقدس و اسیران و زنان را به آن ملعون سپرد و روانه شام محنت انجام نمود. آن شقى ، اهل بیت عصمت طهارت را مانند اسیران كفار، دیار به دیار با ذلت و انكسار به قسمى كه مردم به تماشاى آنها مى آمدند، به شام خراب شده آورد.

بر گرفته از: کتاب لهوف نوشته سید ابن طاووس

--------------------------------------------------------
به نظر من اگر کتاب لهوف را مطالعه کنید با حقایق واقعه عاشورا بیشتر آشنا شده و با علم کامل تری به عزاداری خواهید پرداخت.
--------------------------------------------------------

(ابن لهیعه (و غیر او روایت كرده اند كه خلاصه و محل حاجت از آن خبر آن است كه مى گوید: در بیت الله الحرام طواف مى كردم ناگاه مردى را دیدم كه گفت : خداوندا! مرا بیامرز؛ اگر چه گمان ندارم كه بیامرزى ! من به او گفتم :
اى بنده خدا! از خداى تعالى بپرهیز و چنین سخنان باطل نگو؛ زیرا اگر گناهانت به مثابه قطراتت باران یا برگ درختان باشد و تو استغفار نمایى ، خداى عزوجل گناهانت را مى بخشد كه غفور و رحیم است .
آن مرد گفت : به نزد من بیا تا قصه خویش را به تو حكایت نمایم .
من به نزدش رفتم گفت :
بدان كه من با چهل و نه نفر دیگر همراه سر نازنین حضرت امام علیه السّلام به شام رفتیم و برنامه ما این بود كه چون شب مى شد آن سر مبارك را در میان تابوت مى گذاردیم و بر دور آن تابوت جمع مى شدیم و به شرابخوارى مى پرداختیم . پس شبى از شبه رفیقان من به عادت شبهاى پیش به شرب خمر مشغول شدند و مستت گشتند و من آن شب لب به شراب نزدم و چون شب كاملا تاریك شد، او از رعدى به گوشم رسید و برقى را مشاهده كردم و ناگهان دیدم درهاى آسمان باز گردید، حضرت آدم و حضرتت نوح و حضرت ابراهیم و حضرت اسماعیل و حضرت اسحاق و پیغمبر ما حضرت محمد صلى الله علیه و آله از آسمان نازل شدند و جبرئیل با گروهى از ملائكه در خدمت ایشان بودند.
جبرئیل به نزدیك آن تابوت كه سر مطهر در آن بود رفته و آن را بیرون آورد و بر سینه خود چسبانید و بوسید سایر انبیاء علیه السّلام هم مانند جبرئیل ، آن سر مبارك را زیارت مى كردند و حضرت رسول به محض دیدن سر نازنین ، گریه مى نمود و انبیاء علیه السّلام به او تعزیت مى گفتند.
جبرئیل به خدمتش عرضه داشت : یا محمد! به درستى كه خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطیع فرمانت باشم به آنچه كه در حق خداوند عزوجل مرا امر فرموده كه مطیع فرمانت باشم به آنچه كه در حق آمت خود بفرمایى به جا آوردم ؛ اگر مى فرمایى زمین را به زلزله در آورم تا سطح زمین از زیر ایشان برگردانم چنانكه بر قوم لوط چنین كردم . رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: چنین منما؛ زیرا مرا با امت و عده گاهى است در روز قیامت در حضور پروردگار عالمیان پس ملائكه به سوى ما آمدند تا ما را به قتل رساند، من فریاد الامان به سوى پیامبر عالمیان ، بر آوردم رسول الله صلى الله علیه و آله فرمودند: برو خدا تو را نیامرزد! در كتبا (تذییل ) محمد بن نجار شیخ المحدثین بغداد دیدم كه در ذكر حالات على بن نصر شبوكى ، به اسناد خود همین روایت را ذكر نموده بود زیادتى این الفاظ كه مذكور مى گردد كه گفت : چون حضرت امام حسین به درجه شهادت نائل آمد - سر مطهر آن جناب را هب سوى شام خراب ، مى بردند و در هر منزلى كه فرود مى آمدند، حمل كنندگان آن سر مقدس ، مى نشستند و شراب زهر مار مى كردند و بعضى از ایشان آن سر انور را به نزد بعضى دیگر مى آورد، پس ‍ در آن حین دستى از غیب بیرون آمد و با قلم آهنى این شعر را بر دیوار نوشت :
متن عربى :

اءَتَرْجُو اءُمَّةٌ قَتَلَتْ حُسَیْنا

 

شَفاعَةَ جَدِّهِ یَوْمَ الْحِسابِ

 


ترجمه :

یعنى آیا امتى كه حسین علیه السّلام را كشتند چون در روز قیامت امید شفاعت جد او را دارند؟!
ماءموران ابن زیاد چون این صحنه را دیدند، همگى بگریختند،(33) راوى گوید: گماشتگان ابن زیاد، اسیران و اهل بیت عصمت علیه السّلام و مبارك امام علیه السّلام را به سمت شام شوم حركت دادند همین كه به نزدیك دمشق رسیدند، ام كلثوم علیه السّلام به شمر بن ذى الجوشن ، فرمود: مرا به تو حاجتى است .
شمر گفت : حاجت چیست ؟
ام كلثوم فرمود: چون ما را داخل شهر مى نمایید از دروازه اى ببرید كه تماشا چیان و تردد كنندگان در آن كم باشند؛ و به لشكریان خود بسپار كه سرها را از میان محمل ها و كجاوه ها بیرون آوردند و اندكى از ما دور ببرند؛ تا خوارى و خفت ما مقدارى كم شود.
آن نانجیب از راه بغى و عدوان و كفر و طغیان بر ضد خواهش آن مكرمه دوران ، امر نمود كه سرها را بر بالاى نیزه زدند و در وسط محمل ها نگاه داشتند و آل رسول را بر همین حال از راهى وارد دمشق نمودند كه ازدحام خلق در آن بسیار بود.
سپس ایشان را بر در مسجد جامع نگاه داشتند، در آن مكانى كه اسیران كفار را نگاه مى داشتند!



تاریخ : سه شنبه 1392/08/28 | 15:10 | نویسنده : آقای خونه | نظرات

  • paper | پارس خودرو | مای بی اف
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات